تبليغاتX
شور آباد
 

           

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:29 توسط فریاد خاموش شده |

  

پریشانم

چه میخواهیتو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
 

لباس فقر پوشی


غرورت را برای تکه نانی

به زیر پاینامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته


تهیدست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

میگویی؟!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایهی دیوار بگشایی

لبت بر کاسهیمسیقیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برایسکهایاینسو و آنسو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا
!

اگر روزیبشر گردی


ز حال بندگانت با خبر گردی


پشیمان میشویاز قصه خلقت از این بودن، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانیکه انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

             

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:9 توسط فریاد خاموش شده |

 

                      

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 4:11 توسط فریاد خاموش شده |

 

    

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 5:8 توسط فریاد خاموش شده |

 

                      

 

                سالی سراسرشادی را برایتان آرزومندم

                                                     سبز باشید

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:43 توسط فریاد خاموش شده |

 

اين منم و اين تمام چيزي است كه مي دانم

 

كه بايد زيستن را برگزينم با هر آنچه كه در توانم مي گنجد

 

با جرقه اي كه به قدرت ، قدرت مي دهد براي روياهايم خواهم ايستاد

 

تا خود نمادي باشم از ايمان به خود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:5 توسط فریاد خاموش شده |

 

دل قطره قطره شد

 تا عشق شد تا يار شد

 من از عقل اطاعت نكردم تا خيال تاريكم

 امن بماند.

 من فقط يك گل سرخ به سينه داشتم

 كه اعتراضم بود

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:54 توسط فریاد خاموش شده |

 

هيچ بارگاهي از ما نماند.

بارگاه ما ،

آرامگاهمان بود.

چه بر ياران رفت؟

كمان گيري ،

كه خود در تير نشست.

شاهزاده اي،

 كه خود بر خاك نشست.

خانه زير خمپاره بود و ما

يكديگر را ستايش مي كرديم

آنقدر به هم نزديك بوديم

كه شادماني هاي ركيك را

به يكديگر تعارف نمي كرديم.

هوا پر از لطافت بود

حتي وقتي سر شكسته بوديم

به لبخند و شعر و زندان هم

اعتماد داشتيم.

به زماني كه طره ليلي ،

ديگر در كمند مجنون نبود

همچنان بر گلوي خشك ياران،

شربت هاي گوارا مي ريختيم.

ما از هيچ بارگاهي نبوديم

ما كه خدايي جز عشق نداشتيم

غرامت عاشقانه هاي يكديگر را

نقد مي پرداختيم.

ما قنات هاي فراوان داشتيم

سلاح ما

پرتاب واژه هاي انس بود

جرم ما

داشتن سال هاي بلند بود

كه يكديگر را شما خطاب مي كرديم،

                                          و به قايق،

                                                  كشتي مي گفتيم.

بادبان ها

ما را تا انتهاي كتاب و تاريخ

خواهند برد.

ما هميشه

آوازهاي مظلوم مي خوانيم

اما باد بر بادبان داريم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 5:45 توسط فریاد خاموش شده |

 

من گريسته نيستم

من كامل و سلامت هستم .

شكايت روزانه ندارم

اگر چشمه هاي عطر فراموش شده،

اما هنوز شهامت را در دسترس دارم.

كوي دانشگاه در روزنامه شما ساكت بود

روزنامه ما

در زندان منتشر مي شد .

همگي در زندان،

آزادي را آموختيم.

نوازندگان ، گريستن را

تعارف مي كردند.

وقتي صداي آواز پرندگان،

صداي حبس و مرگ دارد،

ما ديگر

به هيچ آوازي اطمينان نداريم.

ساز كه از تصوير رفت،

و زني نخواند،

شكلي از سينما صيغه اي شد.

ما به ياد خانه افتاديم كه نجابت فاميلي را

مادران،

با آوازهاي جمعي، مي خواندند.

ميدانم چرا عمرم

زودتر از لبخندي كوتاه

تمام شد.

شنيدم صادق هدايت

به خاطر داوري خودكشي كرد.

ما از وراي آزادي زندان ديديم

در قله دماوند هم

هوا مسموم است

وقتي عاشقان را تير باران كردند

دانستيم

فصل جفت گيري قاتلين است

ما قديمي ها

در انتهاي زندان،

به نفس ياران تازه،

آزاد و سرحال بوديم.

من گريسته نيستم

من كامل و روي پا هستم.

جرم من

اعلام بوي نفرت بود

اما در قفس ما

 ضيافت عاشقان بود

تنها راه خلاص شدن ،

از خبرهاي دروغ ،

پروازي است به رسم خودكشي و شعف

ميان دهانه  آتشفشان تفتان.

خلاصي از قلب هاي خون ريز جوانان ،

كه در صف محاكمه و غسال خانه 

در انتظارند.

در نمايشنامه هاي استنطاق

من  ماه را ديدم

مسافرانش را مسموم كرد.

من زني را ديدم

كودكش را انكار كرد ،

و در خفا گريست.

زناني كه قلبشان ،

به عشقي خون ريز و قديمي ،

عاشق بود،

و در آفتاب صبح امروز

با نگاه هاي دروغ،

تقلب عشق مي كردند.

در نجابت نگاهم

غده هاي بدخيم نيست

گناه ما اين بود

نتوانستيم نوازندگان رؤياهايمان را

رهبري كنيم.

بايد به جنون رسيد، زيرا

ما تازه به جنون فهميديم

نيمي ا زحقايق ،

دست ساز هستند.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:55 توسط فریاد خاموش شده |

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:8 توسط فریاد خاموش شده |